|
... شکیبایی هم رفت ! باورش سخته ! از صبح فقط به دکلمه هاش گوش کردم ٬ دکلمه هایی که تا ابد باقی میمونن . دکلمه هایی که بچگی هام رو زنده میکنن .. خدایا ؛ می دانم که می دانی + نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 20:47 توسط شیما کیا
من ایمان آوردم.. به دلتنگی .. به گناه... به اشتباهی که به گناه می رسد .. من ایمان آوردم.. به همه دروغ های دنیا. . به تمام عشق های دو روزه ... ایمان آوردم به هوس .. به نیاز.. و به تمام قدغن های جهان.. . کسی ایمان بیاورد لطفا ..! به من. . و تمام باورهایم ...! + نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 19:50 توسط شیما کیا
گذشته عجیب داره برام تکرار میشه ! میترسم . میترسم نتونم تحمل کنم . + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 22:20 توسط شیما کیا
باور کن باور کن تنها ماندی دلا .. دردا من دردا تو دردا از عشق ما .. باور باور کن غربت را .. غصه را .. ای آشنا .. باور کن میمیری .. میسوزی در گناه .. سرگردان.. بی سامان.. بی یاور.. بی پناه.. مرگت را باور کن .. تنها. بی تکیه گاه .. ای هم صدا .. + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 21:30 توسط شیما کیا |
تو از این دشت تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تورا بدرود خواهد گفت من اینجا ریشه در خاکم من اینجا تا نفس باقی است میمانم من از اینجا چه میخواهم نمیدانم !! من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح میخوانم و میدانم تو روزی باز خواهی گشت ... P.S 1 : خدایا ! چقدر دنیا کوچیک شده !! هوا ی نفس کشیدن نیست ... + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 22:21 توسط شیما کیا
روزی خواهم خندید.. به تمام اشک ها.. و به دست باد خواهم سپرد همه غصه ها را.. روزی مترسک ها را بر خواهم چید.. و عروسک ها را از زیر زمین خاک گرفته بیرون خواهم آورد.. روزی فریاد خواهم زد.. همه خواستن هایم را.. در آن بهشت سرسبز خدا .. آنجا که مردمانش لبخند می زنند و سیب میخورند.. آن روز.. در گوش تو زمزمه خواهم کرد .. همه دلتنگی هایم را .. و تو خواهی دید .. من چه معصومانه دلتنگت بودم! + نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 22:38 توسط شیما کیا |
... بنگرید که به شما توان آن می بخشم که ماران را لگد کوب کنید . و هیچ چیز هرگز به شما آسیب نخواهد رسانید . انجیل لوقا ٬ باب ۱۰ ٬ آیه ی ۱۹ P.S 1 : امروز بعد از این همه مدت " خون بازی " رو دیدم . متاسفم برای خودم که تووی زندگی ام دنبال چی بودم . اگه میخوایید متوجه بشید که چقدر از انسانیت دورید پیشنهاد میکنم خون بازی رو ببینید. + نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 20:50 توسط شیما کیا
... چهارمین نامه ام به خدا : افسوس میخورم ٬ چرا ؟ چرا با رفتن تو بهار می آید ؟ آمدی در سرمای زمستان ٬ به سردی زمستان بودی ٬ بهغم انگیزی شب های تنهایی ٬ میروی . بهار می آید . به نظر معمای جالبی است .امید آن دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند . چه امید مبهمی !! گردش روزگار خطا ندارد . زمستان هرگز بهار را نمیبیند !! + نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 15:26 توسط شیما کیا
۞ دوباره 366 روز سیاه دیگه داره می آد . عید یک سمبل ِ . عید همگی مبارک باشه . من رو هم دعا کنید . خیلی محتاجم به دعاتون. افتضاح حالم گرفته است امروز !! خیلی گند زدم این چند روزه . تالیا رو دادم رفت . خیالم راحت شد . خودم بردم دادم .. پانیذ ونک منتظرم بود . با چند تا از دوستاشون که منم میشناسم قرار داشتیم . دیدم بد نیست یک گل بخرم براشون ( یا براش ) . گل هاش گرون بود خب . دوتا گل برداشتم میگفت 12 تومن . من 10 تومن دادم گفتم ندارم به خدا تازه کفش خریدم . آخه همین امروز خریدم . یک پسره با دوست دخترش داشتن رد میشدن پسره خیلی راحت به من گفت گدا !! احمق بی شخصیت !! خودش و دختره سر تا پاشون 2هزار تومن نمی ارزید بعد به من که یک ملیون قیمتم بود میگه گدا ! ... خلاصه دیدیمشون و آخرشم که ازشون جدا شدیم من گفتم ( دقت کنید دوباره من پیشنهاد دادماا ) پیاده بریم تا خونه که این گفتن من همان و دو تا پسر احمق بیشعور بی شخصیت عمله افتادن دونبالمون همان . !! که آخرش مجبور شدیم به یک خانم تقریبا مسن گفتیم و با اون راه رفتیم . و پانیذ زنگ زد کامبیز ( داداشش ) اومد دنبالمون !! آخه من نمیفهمم این چه جامعه ای که ما تووش امنیت نداریم . یعنی دختر نباید بتونه شب بره توو خیابون ؟! ۞ . راستی امروز یک فال گرفتم . از یک پیرمردی که خیلی قشنگ فلوت میزد . نیم ساعت نشستم و با فلوتش عزاداری کردم . 2تومن بهش دادم. یک جوری نگاهم کرد. دلم لرزید . خدا هیچ کس رو بیکس و تنها نکنه . مثل من همه رو دارم و هیچکس رو ندارم . اونی که باید باشه نیست و اشکال من اینه که هنوز امیدوارم . P.S 1 : در کنار هر مرد بزرگ و خداگونه ٬ زنی میزیسته در شان و منزلت او . و در پشت هر زن بدکاره ای هم مردی ... . ( متاسفم نمیتونم صفتی برای مرده پیدا کنم . باز فیلترم میکنن !!!! ) ٬ موافقید ؟! P.S 2 : امروز میدون تجریش ٬ ونک ٬ خیابون و میدون ولی عصر دیدنی بود !! و دیشب هم یوسف آباد . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 22:10 توسط شیما کیا |
... کاش بودی.. هر چند غریبه و سرد .. فقط بودی ... بودی تا بودنت دلگرمم کند در این شب های سرد نا مهربان ... بودی تا ببینی چه کودکانه محتاج دستهایت هستم بودی تا ذره ای از دلتنگی هایم را از دلم می گرفتی کاش بودی تا من دوباره فرصت بچه گی پیدا میکردم تا دوباره عروسک هایم هم بازیم می شدند.. و فرفره های کاغذی ام می چرخیدند تو که رفتی .. کودکی ام را هم با خودت بردی ... . تو که رفتی یاد گرفتم بزرگ شوم ٬ یاد گرفتم خودم باشم . پ . ن : امروز فقط گندم رو خوندم !! حاضری تو هم همش رو بخونی ؟! : زندگی یعنی تو ٬ یادت هست این پست برای کی بود ؟ ٬ 14 آذر ٬ این روزها من خواب بودم ٬ چشمان تو سرزمینم بودند ٬ و پیش گویی من !! ٬ و منصور رفت ٬ واقعا من لایق نبودم ؟ ٬ خائن منم ؟! ٬ و آغاز " نقطه ی پایان " ٬ چرا برای این شعر گریه کردی ؟ ٬ من و تو هر دو ٬ فقط من ٬ 23 روز سکوت ( اینو حتما بخونید ) ٬ 1386 ٬ و پایان ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 21:57 توسط شیما کیا
ماسه و کف … بسیارند زنانی که میتوانند دل مردانی را بدست آورند. اما اندکند آن زنانی که بتوانند آن را نگاه دارند . اگر بخواهید چیزی را تصاحب کنید ٬ آن را فقط برای خود نخواهید . هرگاه مردی دست زنی را بگیرد ٬ هر دو دل ٬ ابدیت را در دست گرفته اند. عشق نقابی میان عاشق و معشوق است. هر مردی شیفته ی دو زن می شود : یکی را در ذهنش می آفریند و دیگری هنوز به دنیا نیامده است . مردی که خطاهای کوچک زن را نبخشد ٬ نمیتواند از فضیلت های بزرگ او لذت ببرد . » جبران خلیل جبران « دومین نامه ام به خدا : تا حالاش خودمو گول میزدم ! اما دیگه بسه !! یه کم چشمامو باز کنم بد نیس » مریم !!! ؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 21:9 توسط شیما کیا
چرا به من شک میکنی ٬ من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو ؟ پشت کدوم بهانه باز ٬ پنهون کنم هق هقم رو ؟ گریه نمیکنم برات ٬ آه نمیکشیم بشین حرف نمیزنم بمون ٬ بغض نمیکنم بیبین نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام اگر چه من به چشم تو کم ام ٬ قدیمی ام ٬ گمم آتش فشان عشقم و دریای پر طلاطمم ... . ... اولین نامه ام به خدا : ... . تو همون رویای پاکی که توی شب های من بود ٬ تو یک قطره از خدایی ! تو همون بودی و هستی که میخوام براش بمیرم . از خدا خواستم همیشه پیشت آروم بگیرم ! ای غرور لعنتی ... امروز مرضیه یک اس ام اس خیلی قشنگ برام خوند نمیدونم چرا این اس ام اس اینقدر برام قشنگ بود . یک حس خاصی داشتم بهش ! نمیدونم شاید فقط بخاطر اینه که حرف دل من بود ، اصلا انگار داشت به من میگفت . این بود : " بزرگترین افسوس آدمی آن است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند و به یاد می آورد زمانی را که میتوانست اما نخواست " + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 16:55 توسط شیما کیا |
بیا کنارم (مسعود سعیدی) اون عشقو یادته بینمون بود همه ی آرزوهام سراب بود موندم تو جایی که نداره نور میرم به تاریکی اینو بدون وقتی تو سرمای زمستونی میام به قلب تو من مهمونی چشامو خوب باز میکنم میبینم جایی من ندارم توی قلب تو شلوغه دل منم خیلی حیرونه دیگه اینجا جای من نیست میدم واسه تو نمره ی بیست! P.S 1 : شدیدا" به کسی احتیاج دارم که هرچی من میگم اون بگه آره راست میگی! + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 22:12 توسط شیما کیا |
سپندار مزگان ... روزهای تکراری ! کاش بودی و میدیدی که چی به سرم اوومده . + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 21:30 توسط شیما کیا |
عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم . بشمرم چند تا ستاره ؟ که ببینمت توی خوابم ؟ بیا با من قدم بزن توو کوچه ی درد و دل هام بشکنه تنهایی من با یک تبسم یک سلام ! پاییز می آد با اشک تو واسه خودش غم می آره بهار پیش رنگ نگات قشنگی اش رو کم می آره . کی از تو مهربون تره وقتی غریب و بی کس ام ؟ با شوق حس عطر تو تازه میشه هر نفسم ... عشق من رو پیدا بکن از نامه های گم شده شاید بفهمی این دلم از خود چرا بیخود شده ... عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم ... ... امشب باز هم پُر شده از خاطره های تکراری ... زندگی خیلی سخت شده ! انگار نمیگذره . میدونم دیگه نمیخونی اما " یادم تو را فراموش " من زودتر گفتم !! ۱۰ روز دیگه شانزدهم بهمن ِ !! + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 21:24 توسط شیما کیا |
|